ناله ی خفیفی سر می دهد باد؛ شب است و زمین از درد، پیچ می خورد به دور خودش، شب است و روح زمین را دارند، توی هسته اش ذوب می کنند .
برچسب:
نویسنده: بردیا نیکنام
برچسب:
نویسنده: بردیا نیکنام
و حالا به من بگو، تو به من بگو که چرا وقتی می خواستند سالهای گذشته را، چون لایه هایی دودگرفته و خونی از آسمانِ مان جدا کنند؛ آسمانِ مان مقاومت می کرد و آنطور، بدبختی اش را بغل گرفته بود و دوست می داشت ؟
برچسب:
نویسنده: بردیا نیکنام
از غربتِ نگاهِ چشم های تخلیه شده، بگو برایم از بوی بادامسوختگیِ شادی، از جوانانی که جلوی تیربار، ناخودآگاه قبل از افتادن، بندری میرقصیدند . از ترکترک های پوست که انگار، جای گازگاز سرمایی گزنده اند، از جبهه های به پیش رونده، مثلاً بگو از ابرهایی که شب ها، توی کپسول اکسیژن بابا میگریند، از دست و پا زدن، بگو از بابا، که هرروز دارد غرق میشود اما نمیمیرد .
برچسب:
نویسنده: بردیا نیکنام
برچسب:
نویسنده: بردیا نیکنام
برچسب:
نویسنده: بردیا نیکنام
برچسب:
نویسنده: بردیا نیکنام
خودم را توی کوچه جا گذاشته بودم، و کوچه را، زیر همین آسفالت، می پریدم از پلک، از خواب، و در خوابی دیگر بیدار میشدم .
برچسب:
نویسنده: بردیا نیکنام
<<گاه>> پسوندی ست که میتواند هم بر مکان دلالت کند و هم بر زمان، با این حساب، کلمه ی قتلگاه علیرغم هیبت ترسناکی که دارد، با مَنِشی بزرگوارانه، و البتّه کمیاب به صاحب خود لطف میکند و هنگام وقوع واقعه، همه ی مرگ های آدم را جمع میکند و یک جا، توی جان آدم خالی میکند . چه کسی میتواند قول بدهد که ما پیش از مردنمان تمام نشده باشیم ؟
برچسب:
نویسنده: بردیا نیکنام
میروم به داخل جمعیّت، که سایه ام را توی سایه ی مردم حل کنم، ولی سایه ام غلظ تر میشود، و حالا <<شب>>، پشتم به راه افتاده که مرا تحویلِ شب دیگری بدهد . نگران نباش عزیز دلم، من، با تقریب خوبی زنده ام، و این ذره تردید هم، برای این ست که هنوز، نمیدانم که باید از تو، مردنم را مخفی کنم یا نه .
برچسب:
نویسنده: بردیا نیکنام